تبليغاتX
لبخند آبی

به نام او

 

هرخاطره ای خاطره نمی شود.هر دردی درد نیست تاروح رامثل کاغذمچاله

 

کندوهمه چیزراازرویش پاک کند.جزیکی...خاطره...خاطره بایدجان داشته

 

 باشدتازنده بماند.بایدروح داشته باشدتابرای همیشه جاودانه شود.خاطره

 

بایدبسوزاندوخاکسترکند...همان طورکه روح بزرگ کاغذی تو بامن کرد...

 

وقتی به توفکرمی کنم انگارچیزی گم کرده ام.وقتی هم بهت فکرنمی کنم انگار

 

 چیزی گیرکرده تو گلوم...چیزی که هرروز بزرگترمیشه ومنوکوچکترمی کنه...

 

دیشب وقتی دوباره  چشمامو بستم تا روح بزرگتو ببینم بازچشمام بارونی شد...یه

 

بارون پاییزی که خاطره ی اون چهارشنبه خاکستری رو تار کرد...قطره های بارون

 

روح بزرگتو مه آلودکرد ولی صدای خداحافظی ات بین رعدوبرقهای پی درپی

 

بلندتر از همیشه تو گوشم پیچید...می بینی؟مه گرفته میشه ولی پاک نمیشه این خاطره...

 

اتفاق تو ازهمون روز اول نباید می افتاد.وحالا که افتاده دیگه نمیشه اونو پاک کرد یا فراموش کرد...

 

اما شایدپاک کنی باشه که منو برای همیشه پاک کنه...همیشه.

+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه 10 اسفند1385 و ساعت 0:18 |

به نام او

 

نزدیک تومی آیم.بوی بیابان می شنوم :به تو می رسم

 

                                                                                      تنها می شوم.

کنارتوتنهاترشده ام.

 

ازتوتااوج توزندگی من گسترده است.

 

ازمن تامن تو گسترده ای.

 

باتوبرخوردم.به رازپرستش پیوستم.

 

ازتو به راه افتادم.به جلوه رنج رسیدم.

 

وبا این همه ای شفاف!

 

وبا این همه ای شگرف!

 

مراراهی ازتو به درنیست.

 

زمین باران راصدامی زند.من تورا...

+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه 19 بهمن1385 و ساعت 11:13 |

وبلاگ لبخند آبی

شبا با خیال تو تازه میشم
سر میذارم روی شونه های باد
با صدایی پُر حسرت میخونم
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
آسمون لباس مشکی پوشیده
خورشید قصه ی من مُرده دیگه
اونی که تکیه زده به جای من
عشقمو از یاد تو برده دیگه
عشقمو از یاد تو برده دیگه
شبا با داغ چشات سر می کنم
هرچی از نگات بگم بازم کمه
از غم ندیدن چشمای تو
روی گونه هام همیشه شبنمه
فصل خوشبختیه من تموم شده
رفتنت حقیقتی تلخ برام
توو قبیله دیگه جام نیست به خدا
هیچ کی گوش نمیده به ترانه هام
هیچ کی گوش نمیده به ترانه هام
کاش تو گوش کنی به آهنگ غمم
بدونی دلم فقط تو رو می خواد
من هنوزم که هنوزه می خونم
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

 

 

+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 3 دی1385 و ساعت 20:23 |

به نام او

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشم های قشنگش را

به عمق دریای دریای وازگون می دوخت

وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که هم چوکودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

ومهربانی را...

  نتارمن می کرد...

 

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 26 آذر1385 و ساعت 20:55 |

به نام او

 

بیش از هزار بار

              بانگ درای قافله ی آفتاب را

مشت درشت راهزنشب

                                    شکسته است

از پشت میله های قفس

                                   من به این امید

تنها به این امید

                      نفس می کشم هنوز

کزعمق این سیاهی جانکاه

                                        ناگهان

فریاد سردهم به جهان

                        شب شکسته است...!

                                                    فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط زهرا در جمعه 17 آذر1385 و ساعت 9:44 |

سلام اي چشم باراني ! پناهم مي دهي امشب ؟

سوالم را که مي داني ! پناهم مي دهي امشب ؟



منم آن آشناي ساليان گريه و لبخند

و امشب رو به ويراني ، پناهم مي دهي امشب ؟



ميان آب و گل رقصان ، ميان خار و گل خندان

در آن آغوش نوراني ، پناهم مي دهي امشب ؟



دل و دين در کف يغما و من تنها و من تنها...

در اين هنگام رو حاني ، پناهم مي دهي امشب ؟



به ظلمت رهسپار نور و از ميراث هستي دور

در آن اسرار پنهاني ، پناهم مي دهي امشب ؟



رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن

رها از حد انساني ، پناهم مي دهي امشب ؟



نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمي محفل

تو از چشمم چه مي خواني ؟ پناهم مي دهي امشب ؟



و من با اشک مي شويم تمام شعرهايم را

پس از مصراع پاياني ، پناهم مي دهي امشب ...؟؟؟

+ نوشته شده توسط رویا در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 22:21 |

به نام او

با خودم می گم می گذره. چشماتو ببند.همه چیزو فراموش کن ... بزن به بی خیالی.می گذره ... دنیا همینه.پره از اومدن ورفتن.رفتن وبرنگشتن.نیودن ونبودن ... فراموش می کنی.امروز نه فردا.پاییز نه زمستون ... چشماتو که باز کنی بهار شده ... با یه آسمون آبی تر ... بارونای بهاری که جون می ده واسه راه رفتن و راه رفتن.فکرکردن و فراموش کردن ...

ولی خوب که فکر می کنم می بینم این پاییزم که بگذره و زمستونم که برسه ... هزارتا بهار دیگه هم که پاییز بشه و پاییز بشه تو تنهایی مبهم پشت دریاها هم که چشمامو ببندم لابلای همه ی خاطرات ریز و درشتم تصویر مهربونی اون دو تا چشم آسمونی هیچ وقت محو نمیشه . . .

 

+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه 9 آذر1385 و ساعت 14:20 |