به نام او
هرخاطره ای خاطره نمی شود.هر دردی درد نیست تاروح رامثل کاغذمچاله
کندوهمه چیزراازرویش پاک کند.جزیکی...خاطره...خاطره بایدجان داشته
باشدتازنده بماند.بایدروح داشته باشدتابرای همیشه جاودانه شود.خاطره
بایدبسوزاندوخاکسترکند...همان طورکه روح بزرگ کاغذی تو بامن کرد...
وقتی به توفکرمی کنم انگارچیزی گم کرده ام.وقتی هم بهت فکرنمی کنم انگار
چیزی گیرکرده تو گلوم...چیزی که هرروز بزرگترمیشه ومنوکوچکترمی کنه...
دیشب وقتی دوباره چشمامو بستم تا روح بزرگتو ببینم بازچشمام بارونی شد...یه
بارون پاییزی که خاطره ی اون چهارشنبه خاکستری رو تار کرد...قطره های بارون
روح بزرگتو مه آلودکرد ولی صدای خداحافظی ات بین رعدوبرقهای پی درپی
بلندتر از همیشه تو گوشم پیچید...می بینی؟مه گرفته میشه ولی پاک نمیشه این خاطره...
اتفاق تو ازهمون روز اول نباید می افتاد.وحالا که افتاده دیگه نمیشه اونو پاک کرد یا فراموش کرد...
اما شایدپاک کنی باشه که منو برای همیشه پاک کنه...همیشه.



